پسر نویسنده
بشتابید فرصت ها را از دست ندهید!! 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
به کدام یک از شخصیت های زیر بیشتر علاقه دارید؟











پیوندهای روزانه

یکی از کتاب های ارد بزرگ،کتاب سرخ می باشد که در آن مانند کتاب قابوس نامه،اخلاق ناصری،کلیله و دمنه،مرزبان نامه،بوستان و گلستان سعدی،نهج البلاغه و...پند های آموزنده اخلاقی داده شده است.به همین دلیل تصمیم گرفتم آن را تبدیل به کتاب الکترونیکی کنم.در صورت تمایل این کتاب را از اینجا دانلود کنید.

 


پی نوشت 1:ارد بزرگ یک حکیم ایرانی است و هم اکنون در شهر کرج زندگی می کند.

پی نوشت 2:من به هیچ وجه،مرید ارد بزرگ نیستم .من فقط از جملات پند آموز این شخصیت،خوشم می آید و برای همین آن ها را تبدیل به کتاب الکترونیکی کردم.




طبقه بندی: سخن بزرگان، مطالب علمی،
برچسب ها: ارد بزرگ، کتاب سرخ، پند اخلاقی، نهج البلاغه، قابوس نامه، اخلاق ناصری، کلیله و دمنه، مرزبان نامه،
[ شنبه 30 اردیبهشت 1391 ] [ 02:42 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

یکی از نظریات مشهور حکیم ارد بزرگ نظریه "بی آغازی و بی پایانی گیتی" نام دارد .
(1)
هنگامی که از حکیم ارد بزرگ در مورد مهبانگ و یا همان انفجار بزرگ (2) سئوال  می شود او می گوید :



«ایده مهبانگ به آن اندازه خام و کودکانه است که می توان آن را رویای ماهی کوچکی در
برابر  ابردریاها (اقیانوسها) دانست که آغاز جهان سراسر آب خود را ، آب شدن کوههای
سترگ یخ  بداند برای ماهی کوچک باور رودخانه سخت است چه برسد به دریاچه و از آن
بزرگتر دریا  و از فراختر ابردریاها ، حال آخرین پرتاب اندیشه او چه می تواند باشد
؟ آری او آغاز  گیتی خود را در نهایت با ایده پردازی می تواند همان آب شدن کوه های
یخ بزرگ در  گذشته ایی بسیار دور بداند .
حال آیا براستی کوه های یخ و یا مِهبانگ که ایده اش  را هر روز پر رنگ تر بیان می کنند می تواندنگرشی درست از گیتی باشد ؟ همان گونه که  بارها گفته ام جهان را آغاز و انجامی نیست آنچه هست دگرگونی در گیتی است . زمان و  مکان صفر برای آغاز گیتی وجود ندارد همان گونه که شماره ایی برای انتهای آن نیست . ما دگرگونی در درون گیتی را زایش و مرگ می نامیم . ما بخشی از دگرگونی در گیتی  هستیم دگرگونی که در نهان خود پویش و رشد را دنبال می کند بروز
آینده ما بسیار فربه  تر از امروز ما خواهد بود ، ما در درون گیتی در حال پرتاب شدن هستیم . پرتاب به سوی  جایی و مکانی و نمایی که هیچ چیز از آن نمی دانیم همان گونه که در کودکی از این  جهان هیچ نمی دانستیم . و در پایان باید بگویم میدان دید ما با تمام فراخنایی خود  می تواند همچون شبنمی کوچک باشد بر جهانی بسیار بزرگتر از آنچه ما امروز از گیتی در  سر می پرورانیم پس گیتی بی آغاز و بی پایان است . »




طبقه بندی: سخن بزرگان، مطالب علمی،
برچسب ها: گیتی، خدا، ارد بزرگ،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

روزی پدری روزنامه می خواند اما پسر کوچکش دائماً مزاحمش می شد حوصله ی پدر سر رفت و
صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت  بیا پسرم کاری برایت دارم ، یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی  آن را همان طور که هست درست کنی ؟

پدر دوباره به سراغ روزنامه اش رفت و می دانست که پسرش ساعت ها گرفتار این کار است ،
اما یک ربع ساعت بعد پسرش با نقشه ی کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده؟
پسر جواب داد : جغرافی دیگه چیه؟

 پدر پرسید : چطور تونستی این نقشه ی دنیا رو بچینی ؟

پسر گفت: پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی تونستم اون آدم رو بسازم دنیا رو
هم دوباره ساختم .




طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی،
برچسب ها: زندگی، بچه، بازی،
[ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
خداوند، آزادی را آفرید و بشر، بندگی را.((آندره شیند))

خوشبخت كسی است كه خداوند دلی پر احساس به او ارزانی كرده باشد.((ویكتور هوگو))

چو نیكو منش باشی و برد بار / نگردی به چشم خردمند خوار. از آن پاك دین تر كس را مجوی / كه خوانند خلقش پسندیده خوی.((فردوسی))


به سختی می توان در بین مغز های اندیشمند جهان، كسی را یافت كه دارای یك نوع احساس مذهبی مخصوص به خود نباشد؛ این مذهب با مذهب یك شخص عادی تفاوت دارد.((آلبرت انیشتین))

عظمت خدای هر كس به اندازه بزرگی مغز اوست و به بیان دیگر، بزرگی خداوند به قدر شایستگی ماست.((موریس مترلینگ))

هیچ كس نمی تواند خدا را برای دیگران توصیف كند. زیرا به محض اینكه توانست خدای خویش را وصف كند، دیگر او خدا نبوده، بلكه مثل من و شماست.((موریس مترلینگ))

بقیه جملات در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: نکات مختلف، سخن بزرگان،
برچسب ها: مذهب، دین، خدا، مهربانی، سخن بزرگان،
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 03:49 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داددر راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟بیماری فکری و روان نامش غفلت است.و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

از سقراط حکیم

 




طبقه بندی: سخن بزرگان،
برچسب ها: سقراط، پند، مهربانی، خدا، بیماری،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 04:57 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

چون حجم این قسمت زیاد بود،فقط لینک دانلود آن را قرار دادم.در صورت تمایل قسمت پنجم این داستان را از طریق لینک زیر دانلود کنید.

دانلود قسمت پنجم این داستان

پی نوشت 1:در این داستان نمی خواهم به شخص خاصی توهین بکنم.

پی نوشت 2:روز طبیعت خوبی را آرزو می کنم.




طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، داستان های جنایی، داستان های فانتزی،
برچسب ها: سنجاب، پولداری، فقر، اسلحه، مهربانی، کتاب، وصیت، تعمیرگاه، دزد دریایی، عهد نامه، دوستی و برادری،
[ یکشنبه 13 فروردین 1391 ] [ 08:11 قبل از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

مرد سرت رو بالا بگیر از چی‌ خجالت میکشی ؟
خجالت را باید کسانی‌ بکشند که نان را از  سفره تو دزدیده‌اند

و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر  کردند .
خجالت را باید کسانی‌ بکشند
که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دهند
و غیر از ریا چیزی برای زندگی ندارند !

منبع:وبلاگ سمت خدا




طبقه بندی: حرف دل، نکات مختلف،
برچسب ها: فقر، ظلم و ستم، حساب بانکی، خجالت، ریا، عدالت،
[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 09:33 قبل از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ماکجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند مادر دوباره شدن با کیست؟…زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد وچون همیشه امیدوار وسال نومبارک… 


                                                             
به همین زودی سال دیگری به پایان رسید و آخرین دهه قرن 14 از
راه رسید.امیدوارم سال 90 برای همه سال خوبی بوده باشد و سال جدید سال بهتری و
پر از شادی و نشاط و دوستی و عشق باشد. سال خوشی را برایتان آرزو مندم.موفق باشید.
         

سال نو مبارک باد.




طبقه بندی: مناسبت ها،
برچسب ها: تبریک، عید نوروز، زمان، بهار،
[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 09:02 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

دوستی و بخشش

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا  كردند. یكی به دیگری سیلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی  روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».آنها به راهشان ادامه دادند تا  به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام
كنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق  شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم  زندگیم را نجات داد .»
دوستی كه او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا  وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی  دوستی تو را ناراحت می كند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاك  كند. ولی وقتی به تو خوبی می كند باید آن را روی سنگ حك كنی تا هیچ بادی آن را پاك  نكند.»

نعمت و فقر

روزی یك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آنجا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند. آنها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه كردی؟»
پسر پاسخ داد: «فكر می كنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می
شود  اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر  اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»

منبع:سایت هم میهن

پی نوشت 1:در این روز های آخر سال حساب و کتاب کار هایی را که در طول سال کرده اید بکنید و لحظه ای در خلوت خود خوب است درباره آن فکر کنیم،سال خوبی را آرزو می کنم.

پی نوشت 2:چهار شنبه سوری مراقب خودتان باشید.




طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی،
برچسب ها: فقر، پولداری، خدا، مهربانی، دوستی،
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

سلام؛

امروز سالروز تولدم است و یک سال به عمرم اضافه شد.باورم نمیشه که این قدر زود گذشت.در یک سال گذشته در زندگی ام تغییر جدیدی تو من حاصل شد و آن این بود که چسبیدم به کار داستان نویسی،امیدوارم تا به این جا موفق بوده باشم و در ادامه هم به موفقیت دست پیدا کنم و به آن هدفی که می خواهم برسم،برای همه شما هم آرزوی موفقیت می کنم.

دلم الان هوس یک کیک خامه ای خوشمزه کرده،این روز برای من روز عزیزیه.بهترین هدیه روز تولد من هم مهر و محبت و دوستی و عشق است.به هر حال امیدوارم از بقیه زندگی ام خیلی بهتر استفاده کنم.

تولدم مبارک.




طبقه بندی: مناسبت ها، حرف دل،
برچسب ها: تولد، زندگی، کیک، مهر و محبت،
[ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 06:11 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

 

جمشیدی حقّه باز،پس از این که اسکناس های خوش رنگ و صاف را در دستان حقیقت زاده گذاشت و با کمال هیبت و افتخار با او دست داد،صحبت را با حقیقت زاده دامه داد.علی بیشتر از ماجرا بو برده بود و دلش عین سیر و سکه می جوشید و رنگ از رویش رفته بود،ضربان قلبش،ثانیه به ثانیه افزایش می یافت.او گام هایی به عقب برداشت و از پشت درختان آن طرف خیابان،ناظر باقی صحبت های جمشیدی با حقیقت زاده شد. جمشیدی لبخندی شیطانی بر چهره اش مشاهده می شد و حقیقت زاده با علاقه فراوانی حواسش جمع حرف های جمشیدی شده بود،گویی حرف جمشیدی بسیار مهم و حیاتی است.جمشیدی حرف هایش را بی تردید زد و به کیف گران و بزرگ حقیقت زاده اشاره کرد و از او درخواستی را انجامید. حقیقت زاده چمباته زد و کیفش را بر روی زانوانش گذاشت و از زیپ جلویی آن،بسته سفید سیگاری را بیرون آورد و مانند یک خدمت گزار گوش به فرمان،پاکت را دو دستی تقدیم جمشیدی کرد،جمشیدی پاکت سیگار را درون جیبش انداخت و با لبخندش، حقیقت زاده را تحسین کرد.در آن لحظه بود که علی از سیر تا پیاز ماجرا را فهمید.(بقیه داستان در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، داستان های رمانتیک،
برچسب ها: فقر، پولداری، دولتمندان، ثروتمندان، معلم، مدرسه، سگ، واکسن، دکتر، پول پرستی، بازیگر، نگهبان، کتک،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
    مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ، ولی آن ها را ببخش .


    اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ، ولی مهربان باش .


    اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت ، ولی موفق باش .


    اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ، ولی شریف و درستکار باش .


    آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ، ولی سازنده باش .


    اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ، ولی شادمان باش .


    نیکی های درونت را فراموش می کنند ، ولی نیکوکار باش .


    بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد .


    و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم .

دکتر شریعتی

خدا در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است باریک بینی می کند.امام باقر 

گسیختن رشته علایق فرزندی از غریزه برخی خانواده های بینوا است.ویکتور هوگو

عشق این نیست که به یکدیگر خیره شویم،عشق این است که همه به یک سو بنگریم.آنتوان دو سنت اگروپری

این جهان سراسر افسانه است و جر نیکی و بدی چیزی باقی نیست.فردوسی

فقر آدم باهوش را از اقامه دلیل لال می کند.امام علی

خوشبخت کسی است که خداوند به او دل پر احساس ارزانی کرده باشد.ویکتور هوگو
   




طبقه بندی: سخن بزرگان،
برچسب ها: سخنان بزرگان، دکتر شریعتی، بخشش، فقر، پولداری،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 08:18 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

ناگهان وروکا سالت فریاد کشید:هی مامان!من یک سنجاب می خواهم!یک دانه از آن سنجاب ها برایم بگیر!خانم سالت گفت:عزیزم،خودت را لوس نکن.همه آن ها متعلق به آقای ونکاست.وروکا فریاد کشید:«به من چه!من یک دانه می خواهم!من فقط دو تا سگ،چهار تا گربه/شش تا خرگوش،دو تا مرغ عشق،سه تا قناری،چهار تا طوطی،یک لاک پشت،یک تنگ پر از ماهی قرمز،یک قفس پر از موش،یک موش پیر صحرایی دارم!حالا یک سنجاب هم می خواهم!» خانم سالت با دلجویی گفت:بسیار خوب،عزیز دلم!مامان به محض این که بتواند برایت سنجاب می گیرد!

وروکا فریاد کشید:اما من یک سنجاب معمولی نمی خواهم!یکی از این سنجاب های تعلیم دیده را می خواهم.»آقای سالت،در حالی که کیف پر از پولش را بیرون می آورد گفت:«بسیار خوب ونکا بگو برای یکی از آن سنجاب ها چقدر می خواهی؟»آقای ونکا جواب داد:آن ها فروشی نیستد.وروکا فریاد کشید:چه کسی گفته که من نمی تونم!همین الان خودم می روم و یکی از آن ها را می گیرم!.......

وروکا دستش را دراز گرد تا سنجاب را بگیرد،اما همین که این کار را کرد،شاید به صدم ثانیه هم نکشید که ناگهان موجی مانند رعد و برق البته به رنگ قهوه ای در اتاق ایجاد شد و تمام سنجاب های درون اتاق با یک جهش پرواز و روی بدن او فرود آمدند......آقای سالت در حالی که از در شیشه ای به دخترش خیره شده و مات و مبهوت مانده بود گفت:خدای من او را به آشغالدونی می برند!» خانم سالت گفت:او را نجات بدهید!آقای ونکا گفت:خیلی دیر شده؛او از دست رفته است! در حقیقت او از دست رفت بود و کسی ورورکا را نمی دید.خانم سالت دست هایش را بالا و پایین می برد و جیغ می کشید. .......

اومپا لومپاها از ته راهرو با صدای بلند می خواندند:چه کسی او را به یک بچه لوس تبدیل کرد؟چه کسی هر چه خواست برایش تهیه کرد؟لازم نیست خیلی فکر کنید تا مقصر را بیابید.با تاسف بسیار،باید بگویم که پدر و مادرش،بله!پدر و مادرش با او چنین کردند.در واقع آن ها او را به درون آشغالدانی انداختند.


از کتاب عبرت آموز چارلی و کارخانه شکلات سازی نوشته رولد دال

پی نوشت 1:من خودم از تربیت امروزی که برای بچه هر چیزی می خواهند،تهیه می کنند منزجرم،گاهی باید برای این خانواده ها که تعدادشون هم کم نیست،افسوس خورد و برای اصلاحشان فکری کرد،فقط دعا می کنم خودم به این بیماری مبتلا نشوم،برای شما هم آرزومندم.

پی نوشت 2:تولد بانوی بهمن ماه  مبارک باشه...برایش در ادامه زندگی آرزو می کنم موفق باشه.




طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، معرفی کتاب،
برچسب ها: رولد دال، پر توقعی، اخلاق نیکو، بزرگان، سنجاب، پولداری،
[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 09:40 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

دزد،بی وقفه دفتر ریاضی را به همراه صندوقچه،بر روی میز گذاشت و بی محابا و بدون این که نگاهی به پشت سر خود بیندازد،به سوی در اتاق رفت،تا راهش را بگیرد و برود.انگار که در وضعیتی اضطراری گرفتار شده بود و نگران این بود که هر چه زودتر پلیس را خبر دار کنند.قبل از این که به در اتاق برسد،آرمان سر راهش سبز شد و مانع حرکت او شد.دزد دست و پایش را گم کرد و نمی دانست چگونه خودش را خلاص کند؛آخر سر دستش را مایوسانه بر روی موهایش گذاشت و به دیوار تکیه داد،رفتارش طوری بود که انگار از زندگی نا امید شده است.آرمان با لحنی تند و کمی هم دوستانه،گفت:«معلوم هست که چی شده؟برای چی دوباره به این جا برگشتی،می خواهی سر به سر ما بگذاری؟نمی خواهد هم بترسی و خودت را اذیت کنی،من پلیس را خبر نمی کنم،فقط ازت می خواهم همه چیز را برایم توضیح بدهی.»(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی،
برچسب ها: معلم، ریاضی، مدرسه، دزد، سنجاب، استاد دانشگاه، فقر، پولداری، کمک به دیگران، کلاس درس، روانشناسی، قهوه، آینده نگری،
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 05:00 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

در سیاره بعدی میخواره ای مسکن داشت.این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در اندوه بزرگی فرو برد.او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی  تعداد زیادی بطری پر دید پرسید:تو اینجا چیکار می کنی؟ 

میخواره گرفته و غمگین جواب داد:می نوشم. شازده کوچولو از او پرسید:چرا می نوشی؟میخواره جواب داد:برای فراموش کردن. شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود پرسید: چه چیز را فراموش کنی؟میخواره که از خجالت سر به زیر انداخته بود اقرار کرد:فراموش کنم که شرمنده ام.

شازده کوچولو که دلش می خواست کمکش کند پرسید:شرمنده از چه؟میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد گفت:شرمنده از میخوارگی!

و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.در بین راه با خود می گفت:راستی راستی که این آدم بزرگها خیلی خیلی عجیبند!


از کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری




طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، معرفی کتاب،
برچسب ها: شازده کوچولو، میخوراگی،
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 03:48 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

می خواهم رازی را به تو بگویم. آیا می دانستی که  دو روز در هفته وجود دارد که تو اصلاً نباید در این دو  روز احساس ترس و نگرانی داشته باشی. در این دو روز خیالت تخت تخت باشد. اولین روز، همان دیروز است. تمامی خطاها و اشتباهاتی که انجام داده ای، دردها و سختی هایی که کشیده ای مربوط به دیروز بود. بدان که دیروز رفته و دیگر باز نمی گردد.هر چه قدر هم که می خواهی پول صرف کن، اما دیروز دیگر رفته که رفته. و اما روز دوم. روز دوم هم، همین فرداست. تو نمی دانی که فردا چه خواهد شد. شاید پر از امید و خوشی باشد. فردا هم از کنترلت خارج است. فردا باز هم آفتاب با شکوه خاص می تابد. آفتاب خواهد تابید اما شاید بالای سرت تکهٔ ابری مانع از رسیدن نور آن به تو شود، اما در ذات شکوهمند طلوع و ادراک بی چون و چرای آن محلی از تردید نیست. تا قبل از طلوع هم فردا متولد نشده، پس نگران چیزی که هنوز وجودش را با چشمانت ندیده ای نباش. همین امروز باقیست. همه باید در همین روز یعنی امروز به جنگ با مشکلات بروند.این تجربه امروز نیست که ما را به سوی عصبانیت، نگرانی و حتی جنون می راند. این پشیمانی از کاری است که دیروزت را به خود اختصاص داده است و ترس از آنچه که فردا ممکن است برایت به ارمغان بیاورد. پس دیدی همین امروز باقیست.

                            امروز زندگی کن

منبع:وبلاگ نسیم صبحگاهی من که حیفم اومد این متن را در وبلاگ نگذارم.

پی نوشت:من خیلی دوست دارم که داستان پسر تعمیر گاهی را ادامه بدهم ولی حیف که این امتحانات مسخره ترم این اجازه را نمی دهند.به محض این که امتحانات تمام شد،بقیه داستان را می گذارم.




طبقه بندی: سخن بزرگان،
برچسب ها: زندگی، مشکلات، آینده نگری،
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 03:17 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

بابام حالش خوب نبود.قلبش درد می کرد.پزشک به او گفته بود که قهوه نخورد.من توی حیاط بودم و داشتم بازی می کردم.رفتم توی اتاق.دیدم بابام روی صندلی نشسته است و دارد روزنامه می خواند.روی میز هم چشمم به فنجان و قوری قهوه افتاد.بابام،همان طور که سرگرم روزنامه خواندن بود،با قاشق داشت قهوه اش را هم می زد.

دلم سوخت که بابام حرفهای دکتر را گوش نمی کرذ.فکری کردم و آهسته آهسته رفتم زیر میز.میز قهوه بابام را با سر و دستهایم بلند کردم و به راه افتادم.هنوز از در اتاق بیرون نرفته بودم که بابام فهمید که دارد با قاشق هوا را هم می زند.راه افتاد و آمد تا میز فراری را بگیرد.

من،همان طور که میز روی سر و دستهایم بود،از اتاق و حیاط گذشتم و به خیابان رسیدم.بابام هم داشت دنبال قهوه اش می آمد.مردم که خیال می کردند،من و بابام داریم بازی می کنیم،از دیدن ما  خنده شان گرفته بود.

از کتاب قصه های من و بابام،نوشته اریش ازر 

پی نوشت:به نظر من اگر این کتاب نخوانده اید،حتما تهیه کنید و بخوانید،کتاب فوق العاده ای  است.




طبقه بندی: داستان های اجتماعی، داستان های طنز، معرفی کتاب،
برچسب ها: قصه های من و بابام، میز، قهوه، اریش ازر،
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 07:38 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
  • آزادی ما از نقطه ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می یابد.
  • بدبختی،مربی استعداد است.
  • به مرگ راضی شدن،به فتح نائل شدن است.
  • جسد دشمنی را که تشییع می کنی،سنگین نیست.
  • خدا فقط آب را آفرید،انسان شراب را.
  • شاید بتوان از هجوم سیل آسای یک ارتش ممانعت کرد،اما از هجوم افکار و عقاید نمی توان جلوگیری نمود.
  • فکر کردم شغل ذهن است،خواب دیدن،تفریح آن.
  • فلسفه،میکروسکوپ افکار است.
  • همه جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده اند.
  • آنان که نمی توانند خود را اداره کنند،ناچار از اطاعت دیگران اند.
  • قدیمی ها به فکر خواب راحت بودند،اما امروزی ها به فکر تخت خواب راحتند.

پی نوشت:از شنبه امتحانات ترم شروع می شود.در این مدت خیلی کم می توانم سر بزنم،با این حال به یاد همه هستم،برایم آرزوی موفقیت کنید.




طبقه بندی: سخن بزرگان،
برچسب ها: ویکتور هوگو، جملات قصار،
[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 09:30 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]

 سلام؛

به دلیل این که حجم این قسمت داستان زیاد بود و فضای زیادی از وبلاگ را اشغال می کرد،داستان را در فایلی متنی ذخیره کردم که می توانید آن را از طریق لینک زیر دانلود کنید.از شما که من را همراهی می کنید،ممنونم.

دانلود قسمت دوم این داستان

پی نوشت :در این داستان اجتماعی به هیچ وجه قصد توهین به معلم ها را ندارم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، داستان های طنز،
برچسب ها: معلم ریاضی، مدرسه، تعمیر گاه،
[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 12:05 قبل از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ


دوستان عزیز سلام.از این که با یکدگیر آشنا شدیم،بی نهایت خوشحالم.من این وبلاگ را ساختم تا بهتر بتوانم رابطه برقرار کنم و دوستان خوبی پیدا کنم.در فضای مجاری،احساس آرامش می کنم و غم ها و سختی های دنیا را فراموش می کنم و روحیه می گیرم.بیشترین احساس آرامش را در وبلاگ های معنوی و پر محتو و زیباا می کنم.
علت دوم ساختن این وبلاگ این بود که خودم را در نوشتن قوی کنم به این امید که نویسنده خوبی در آینده بشوم.در این وبلاگ سعی می کنم به غیر داستان از جملات بزرگان هم استفاده کنم.آرزو دارم با کمک شما دوستان عزیز راه درست را پیدا کنم و تغییری اساسی در من حاصل شود و بتوانم به هدفی که می خواهم برسم.امیدوارم همه در زندگی موفق باشیم.

افراد مورد علاقه ام:کوروش،بزرگمهر،انوشیروان،امام علی،امام حسین،ویکتور هوگو،سعدی،آنتوان دو سنت اگزوپری،دکتر شریعتی،اریش ازر،فردوسی
با آرزوی سر بلندی!

آمار سایت
امکانات وب
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت




استخاره آنلاین با قرآن کریم

فال امروز


.

ابزار وبلاگنویسان



جاوا اسكریپت


Up Page

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان


آگهی رایگان، تبلیغات ویژه

mouse code

كد ماوس