|
پسر نویسنده
بشتابید فرصت ها را از دست ندهید!!
| ||
|
|
یکی از کتاب های ارد بزرگ،کتاب سرخ می باشد که در آن مانند کتاب قابوس نامه،اخلاق ناصری،کلیله و دمنه،مرزبان نامه،بوستان و گلستان سعدی،نهج البلاغه و...پند های آموزنده اخلاقی داده شده است.به همین دلیل تصمیم گرفتم آن را تبدیل به کتاب الکترونیکی کنم.در صورت تمایل این کتاب را از اینجا دانلود کنید.
پی نوشت 1:ارد بزرگ یک حکیم ایرانی است و هم اکنون در شهر کرج زندگی می کند. پی نوشت 2:من به هیچ وجه،مرید ارد بزرگ نیستم .من فقط از جملات پند آموز این شخصیت،خوشم می آید و برای همین آن ها را تبدیل به کتاب الکترونیکی کردم. طبقه بندی: سخن بزرگان، مطالب علمی، برچسب ها: ارد بزرگ، کتاب سرخ، پند اخلاقی، نهج البلاغه، قابوس نامه، اخلاق ناصری، کلیله و دمنه، مرزبان نامه، [ شنبه 30 اردیبهشت 1391 ] [ 02:42 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
یکی از نظریات مشهور حکیم ارد بزرگ نظریه "بی آغازی و بی پایانی گیتی" نام دارد . طبقه بندی: سخن بزرگان، مطالب علمی، برچسب ها: گیتی، خدا، ارد بزرگ، [ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
روزی پدری روزنامه می خواند اما پسر کوچکش دائماً مزاحمش می شد حوصله ی پدر سر رفت و پدر دوباره به سراغ روزنامه اش رفت و می دانست که پسرش ساعت ها گرفتار این کار است ، پدر پرسید : چطور تونستی این نقشه ی دنیا رو بچینی ؟ پسر گفت: پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی تونستم اون آدم رو بسازم دنیا رو طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، برچسب ها: زندگی، بچه، بازی، [ یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
خداوند، آزادی را آفرید و بشر، بندگی را.((آندره شیند))
خوشبخت كسی است كه خداوند دلی پر احساس به او ارزانی كرده باشد.((ویكتور هوگو)) چو نیكو منش باشی و برد بار / نگردی به چشم خردمند خوار. از آن پاك دین تر كس را مجوی / كه خوانند خلقش پسندیده خوی.((فردوسی))
عظمت خدای هر كس به اندازه بزرگی مغز اوست و به بیان دیگر، بزرگی خداوند به قدر شایستگی ماست.((موریس مترلینگ)) هیچ كس نمی تواند خدا را برای دیگران توصیف كند. زیرا به محض اینكه توانست خدای خویش را وصف كند، دیگر او خدا نبوده، بلكه مثل من و شماست.((موریس مترلینگ)) بقیه جملات در ادامه مطلب ادامه مطلب طبقه بندی: نکات مختلف، سخن بزرگان، برچسب ها: مذهب، دین، خدا، مهربانی، سخن بزرگان، [ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 03:49 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داددر راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود . سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟بیماری فکری و روان نامش غفلت است.و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است. از سقراط حکیم
طبقه بندی: سخن بزرگان، برچسب ها: سقراط، پند، مهربانی، خدا، بیماری، [ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 04:57 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
چون حجم این قسمت زیاد بود،فقط لینک دانلود آن را قرار دادم.در صورت تمایل قسمت پنجم این داستان را از طریق لینک زیر دانلود کنید. پی نوشت 1:در این داستان نمی خواهم به شخص خاصی توهین بکنم. پی نوشت 2:روز طبیعت خوبی را آرزو می کنم. طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، داستان های جنایی، داستان های فانتزی، برچسب ها: سنجاب، پولداری، فقر، اسلحه، مهربانی، کتاب، وصیت، تعمیرگاه، دزد دریایی، عهد نامه، دوستی و برادری، [ یکشنبه 13 فروردین 1391 ] [ 08:11 قبل از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
مرد سرت رو بالا بگیر از چی خجالت میکشی ؟ و حساب بانکی شان را در کشورهای دیگر پر کردند .
منبع:وبلاگ سمت خدا طبقه بندی: حرف دل، نکات مختلف، برچسب ها: فقر، ظلم و ستم، حساب بانکی، خجالت، ریا، عدالت، [ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 09:33 قبل از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زندو پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ماکجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند مادر دوباره شدن با کیست؟…زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد وچون همیشه امیدوار وسال نومبارک… سال نو مبارک باد.
طبقه بندی: مناسبت ها، برچسب ها: تبریک، عید نوروز، زمان، بهار، [ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 09:02 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
دوستی و بخشش دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. یكی به دیگری سیلی زد. دوستی كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام نعمت و فقر روزی یك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آنجا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند. آنها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» منبع:سایت هم میهن پی نوشت 1:در این روز های آخر سال حساب و کتاب کار هایی را که در طول سال کرده اید بکنید و لحظه ای در خلوت خود خوب است درباره آن فکر کنیم،سال خوبی را آرزو می کنم. پی نوشت 2:چهار شنبه سوری مراقب خودتان باشید. طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، برچسب ها: فقر، پولداری، خدا، مهربانی، دوستی، [ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
سلام؛ امروز سالروز تولدم است و یک سال به عمرم اضافه شد.باورم نمیشه که این قدر زود گذشت.در یک سال گذشته در زندگی ام تغییر جدیدی تو من حاصل شد و آن این بود که چسبیدم به کار داستان نویسی،امیدوارم تا به این جا موفق بوده باشم و در ادامه هم به موفقیت دست پیدا کنم و به آن هدفی که می خواهم برسم،برای همه شما هم آرزوی موفقیت می کنم. دلم الان هوس یک کیک خامه ای خوشمزه کرده،این روز برای من روز عزیزیه.بهترین هدیه روز تولد من هم مهر و محبت و دوستی و عشق است. تولدم مبارک.
طبقه بندی: مناسبت ها، حرف دل، برچسب ها: تولد، زندگی، کیک، مهر و محبت، [ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 06:11 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
جمشیدی حقّه باز،پس از این که اسکناس های خوش رنگ و صاف را در دستان حقیقت زاده گذاشت و با کمال هیبت و افتخار با او دست داد،صحبت را با حقیقت زاده دامه داد.علی بیشتر از ماجرا بو برده بود و دلش عین سیر و سکه می جوشید و رنگ از رویش رفته بود،ضربان قلبش،ثانیه به ثانیه افزایش می یافت.او گام هایی به عقب برداشت و از پشت درختان آن طرف خیابان،ناظر باقی صحبت های جمشیدی با حقیقت زاده شد. جمشیدی لبخندی شیطانی بر چهره اش مشاهده می شد و حقیقت زاده با علاقه فراوانی حواسش جمع حرف های جمشیدی شده بود،گویی حرف جمشیدی بسیار مهم و حیاتی است.جمشیدی حرف هایش را بی تردید زد و به کیف گران و بزرگ حقیقت زاده اشاره کرد و از او درخواستی را انجامید. حقیقت زاده چمباته زد و کیفش را بر روی زانوانش گذاشت و از زیپ جلویی آن،بسته سفید سیگاری را بیرون آورد و مانند یک خدمت گزار گوش به فرمان،پاکت را دو دستی تقدیم جمشیدی کرد،جمشیدی پاکت سیگار را درون جیبش انداخت و با لبخندش، حقیقت زاده را تحسین کرد.در آن لحظه بود که علی از سیر تا پیاز ماجرا را فهمید.(بقیه داستان در ادامه مطلب)
ادامه مطلب طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، داستان های رمانتیک، برچسب ها: فقر، پولداری، دولتمندان، ثروتمندان، معلم، مدرسه، سگ، واکسن، دکتر، پول پرستی، بازیگر، نگهبان، کتک، [ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ، ولی آن ها را ببخش .
دکتر شریعتی خدا در روز قیامت نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است باریک بینی می کند.امام باقر گسیختن رشته علایق فرزندی از غریزه برخی خانواده های بینوا است.ویکتور هوگو عشق این نیست که به یکدیگر خیره شویم،عشق این است که همه به یک سو بنگریم.آنتوان دو سنت اگروپری این جهان سراسر افسانه است و جر نیکی و بدی چیزی باقی نیست.فردوسی فقر آدم باهوش را از اقامه دلیل لال می کند.امام علی خوشبخت کسی است که خداوند به او دل پر احساس ارزانی کرده باشد.ویکتور هوگو طبقه بندی: سخن بزرگان، برچسب ها: سخنان بزرگان، دکتر شریعتی، بخشش، فقر، پولداری، [ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 08:18 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
ناگهان وروکا سالت فریاد کشید:هی مامان!من یک سنجاب می خواهم!یک دانه از آن سنجاب ها برایم بگیر!خانم سالت گفت:عزیزم،خودت را لوس نکن.همه آن ها متعلق به آقای ونکاست.وروکا فریاد کشید:«به من چه!من یک دانه می خواهم!من فقط دو تا سگ،چهار تا گربه/شش تا خرگوش،دو تا مرغ عشق،سه تا قناری،چهار تا طوطی،یک لاک پشت،یک تنگ پر از ماهی قرمز،یک قفس پر از موش،یک موش پیر صحرایی دارم!حالا یک سنجاب هم می خواهم!» خانم سالت با دلجویی گفت:بسیار خوب،عزیز دلم!مامان به محض این که بتواند برایت سنجاب می گیرد! وروکا فریاد کشید:اما من یک سنجاب معمولی نمی خواهم!یکی از این سنجاب های تعلیم دیده را می خواهم.»آقای سالت،در حالی که کیف پر از پولش را بیرون می آورد گفت:«بسیار خوب ونکا بگو برای یکی از آن سنجاب ها چقدر می خواهی؟»آقای ونکا جواب داد:آن ها فروشی نیستد.وروکا فریاد کشید:چه کسی گفته که من نمی تونم!همین الان خودم می روم و یکی از آن ها را می گیرم!....... وروکا دستش را دراز گرد تا سنجاب را بگیرد،اما همین که این کار را کرد،شاید به صدم ثانیه هم نکشید که ناگهان موجی مانند رعد و برق البته به رنگ قهوه ای در اتاق ایجاد شد و تمام سنجاب های درون اتاق با یک جهش پرواز و روی بدن او فرود آمدند......آقای سالت در حالی که از در شیشه ای به دخترش خیره شده و مات و مبهوت مانده بود گفت:خدای من او را به آشغالدونی می برند!» خانم سالت گفت:او را نجات بدهید!آقای ونکا گفت:خیلی دیر شده؛او از دست رفته است! در حقیقت او از دست رفت بود و کسی ورورکا را نمی دید.خانم سالت دست هایش را بالا و پایین می برد و جیغ می کشید. ....... اومپا لومپاها از ته راهرو با صدای بلند می خواندند:چه کسی او را به یک بچه لوس تبدیل کرد؟چه کسی هر چه خواست برایش تهیه کرد؟لازم نیست خیلی فکر کنید تا مقصر را بیابید.با تاسف بسیار،باید بگویم که پدر و مادرش،بله!پدر و مادرش با او چنین کردند.در واقع آن ها او را به درون آشغالدانی انداختند. از کتاب عبرت آموز چارلی و کارخانه شکلات سازی نوشته رولد دال پی نوشت 1:من خودم از تربیت امروزی که برای بچه هر چیزی می خواهند،تهیه می کنند منزجرم،گاهی باید برای این خانواده ها که تعدادشون هم کم نیست،افسوس خورد و برای اصلاحشان فکری کرد،فقط دعا می کنم خودم به این بیماری مبتلا نشوم،برای شما هم آرزومندم. پی نوشت 2:تولد بانوی بهمن ماه مبارک باشه...برایش در ادامه زندگی آرزو می کنم موفق باشه. طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، معرفی کتاب، برچسب ها: رولد دال، پر توقعی، اخلاق نیکو، بزرگان، سنجاب، پولداری، [ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 09:40 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
دزد،بی وقفه دفتر ریاضی را به همراه صندوقچه،بر روی میز گذاشت و بی محابا و بدون این که نگاهی به پشت سر خود بیندازد،به سوی در اتاق رفت،تا راهش را بگیرد و برود.انگار که در وضعیتی اضطراری گرفتار شده بود و نگران این بود که هر چه زودتر پلیس را خبر دار کنند.قبل از این که به در اتاق برسد،آرمان سر راهش سبز شد و مانع حرکت او شد.دزد دست و پایش را گم کرد و نمی دانست چگونه خودش را خلاص کند؛آخر سر دستش را مایوسانه بر روی موهایش گذاشت و به دیوار تکیه داد،رفتارش طوری بود که انگار از زندگی نا امید شده است.آرمان با لحنی تند و کمی هم دوستانه،گفت:«معلوم هست که چی شده؟برای چی دوباره به این جا برگشتی،می خواهی سر به سر ما بگذاری؟نمی خواهد هم بترسی و خودت را اذیت کنی،من پلیس را خبر نمی کنم،فقط ازت می خواهم همه چیز را برایم توضیح بدهی.»(بقیه در ادامه مطلب) ادامه مطلب طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، برچسب ها: معلم، ریاضی، مدرسه، دزد، سنجاب، استاد دانشگاه، فقر، پولداری، کمک به دیگران، کلاس درس، روانشناسی، قهوه، آینده نگری، [ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 05:00 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
در سیاره بعدی میخواره ای مسکن داشت.این دیدار بسیار کوتاه بود ولی شازده کوچولو را در اندوه بزرگی فرو برد.او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی تعداد زیادی بطری پر دید پرسید:تو اینجا چیکار می کنی؟ میخواره گرفته و غمگین جواب داد:می نوشم. شازده کوچولو از او پرسید:چرا می نوشی؟میخواره جواب داد:برای فراموش کردن. شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود پرسید: چه چیز را فراموش کنی؟میخواره که از خجالت سر به زیر انداخته بود اقرار کرد:فراموش کنم که شرمنده ام. شازده کوچولو که دلش می خواست کمکش کند پرسید:شرمنده از چه؟میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد گفت:شرمنده از میخوارگی! و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.در بین راه با خود می گفت:راستی راستی که این آدم بزرگها خیلی خیلی عجیبند!
طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، معرفی کتاب، برچسب ها: شازده کوچولو، میخوراگی، [ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 03:48 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
می خواهم رازی را به تو بگویم. آیا می دانستی که دو روز در هفته وجود دارد که تو اصلاً نباید در این دو روز احساس ترس و نگرانی داشته باشی. در این دو روز خیالت تخت تخت باشد. اولین روز، همان دیروز است. تمامی خطاها و اشتباهاتی که انجام داده ای، دردها و سختی هایی که کشیده ای مربوط به دیروز بود. بدان که دیروز رفته و دیگر باز نمی گردد.هر چه قدر هم که می خواهی پول صرف کن، اما دیروز دیگر رفته که رفته. و اما روز دوم. روز دوم هم، همین فرداست. تو نمی دانی که فردا چه خواهد شد. شاید پر از امید و خوشی باشد. فردا هم از کنترلت خارج است. فردا باز هم آفتاب با شکوه خاص می تابد. آفتاب خواهد تابید اما شاید بالای سرت تکهٔ ابری مانع از رسیدن نور آن به تو شود، اما در ذات شکوهمند طلوع و ادراک بی چون و چرای آن محلی از تردید نیست. تا قبل از طلوع هم فردا متولد نشده، پس نگران چیزی که هنوز وجودش را با چشمانت ندیده ای نباش. همین امروز باقیست. همه باید در همین روز یعنی امروز به جنگ با مشکلات بروند.این تجربه امروز نیست که ما را به سوی عصبانیت، نگرانی و حتی جنون می راند. این پشیمانی از کاری است که دیروزت را به خود اختصاص داده است و ترس از آنچه که فردا ممکن است برایت به ارمغان بیاورد. پس دیدی همین امروز باقیست. منبع:وبلاگ نسیم صبحگاهی من که حیفم اومد این متن را در وبلاگ نگذارم. پی نوشت:من خیلی دوست دارم که داستان پسر تعمیر گاهی را ادامه بدهم ولی حیف که این امتحانات مسخره ترم این اجازه را نمی دهند.به محض این که امتحانات تمام شد،بقیه داستان را می گذارم. طبقه بندی: سخن بزرگان، برچسب ها: زندگی، مشکلات، آینده نگری، [ شنبه 24 دی 1390 ] [ 03:17 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
بابام حالش خوب نبود.قلبش درد می کرد.پزشک به او گفته بود که قهوه نخورد.من توی حیاط بودم و داشتم بازی می کردم.رفتم توی اتاق.دیدم بابام روی صندلی نشسته است و دارد روزنامه می خواند.روی میز هم چشمم به فنجان و قوری قهوه افتاد.بابام،همان طور که سرگرم روزنامه خواندن بود،با قاشق داشت قهوه اش را هم می زد. دلم سوخت که بابام حرفهای دکتر را گوش نمی کرذ.فکری کردم و آهسته آهسته رفتم زیر میز.میز قهوه بابام را با سر و دستهایم بلند کردم و به راه افتادم.هنوز از در اتاق بیرون نرفته بودم که بابام فهمید که دارد با قاشق هوا را هم می زند.راه افتاد و آمد تا میز فراری را بگیرد. من،همان طور که میز روی سر و دستهایم بود،از اتاق و حیاط گذشتم و به خیابان رسیدم.بابام هم داشت دنبال قهوه اش می آمد.مردم که خیال می کردند،من و بابام داریم بازی می کنیم،از دیدن ما خنده شان گرفته بود. از کتاب قصه های من و بابام،نوشته اریش ازر پی نوشت:به نظر من اگر این کتاب نخوانده اید،حتما تهیه کنید و بخوانید،کتاب فوق العاده ای است. طبقه بندی: داستان های اجتماعی، داستان های طنز، معرفی کتاب، برچسب ها: قصه های من و بابام، میز، قهوه، اریش ازر، [ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 07:38 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
پی نوشت:از شنبه امتحانات ترم شروع می شود.در این مدت خیلی کم می توانم سر بزنم،با این حال به یاد همه هستم،برایم آرزوی موفقیت کنید. طبقه بندی: سخن بزرگان، برچسب ها: ویکتور هوگو، جملات قصار، [ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 09:30 بعد از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
سلام؛ به دلیل این که حجم این قسمت داستان زیاد بود و فضای زیادی از وبلاگ را اشغال می کرد،داستان را در فایلی متنی ذخیره کردم که می توانید آن را از طریق لینک زیر دانلود کنید.از شما که من را همراهی می کنید،ممنونم. پی نوشت :در این داستان اجتماعی به هیچ وجه قصد توهین به معلم ها را ندارم. ادامه مطلب طبقه بندی: داستان های عبرت آموز، داستان های اجتماعی، داستان های طنز، برچسب ها: معلم ریاضی، مدرسه، تعمیر گاه، [ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 12:05 قبل از ظهر ] [ مهدی باهوش ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||